بازی های اندروید

داستانک

داستانک
بهترین و زیبا ترین داستانک ها
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان بلک استوریز و آدرس blackstorys.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 

در ژاپن سگ معروفي با نام هاچيکو به دنيا آمد که زندگي و منش او به افسانه اي از ياد نرفتني بدل گشت.  هاچيکو سگ سفيد نري از نژاد آکيتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال 1923 به دنيا آمد.

زماني که هاچيکو دو ماه داشت بوسيل? قطار اوداته به توکيو فرستاده شد و زماني که به ايستگاه شيبوئي ميرسيد قفس حمل آن از روي باربر به پائين مي افتد و آدرسي که قرار بود هاچيکو به آنجا برود گم مي شود و او از قفس بيرون آمده و تنها در ايستگاه به اين سو و آن سو ميرود در همين زمان يکي از مسافران هاچيکو را پيدا کرده و با خود به منزل ميبرد و به نگهداري از او مي پردازد.  اين فرد پرفسور دانشگاه توکيو دکتر شابرو اوئنو  بود.  پرفسور به قدري به اين سگ دلبسته مي شود که بيشتر وقت خود را به نگهداري از اين سگ اختصاص مي دهد.  دور گردن هاچيکو قلاده اي بود که روي آن عدد 8 نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپني هاچي بيان مي شود و نماد شانس و موفقيت است) و پرفسور نام اورا هاچيکو مي گذارد.  منزل پرفسور در حوم? شهر توکيو قرار داشت و هر روز براي رفتن به دانشگاه به ايستگاه قطار شيبوئي ميرفت و ساعت 4 برمي گشت.  هاچيکو يک روز به دنبال پرفسور به ايستگاه مي آيد و هرچه شابر از او مي خواهد که به خانه برگرداند هاچيکو نميرود و او مجبور مي شوند که خود هاچيکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا مي ماند.  در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب مي بيند هاچيکو روبروي در ورودي ايستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برميگردند از آن تاريخ به بعد هرروز هاچيکو و پرفسور باهم به ايستگاه قطار ميرفتند و ساعت 4 هاچيکو جلوي در ايستگاه منتظر بازگشت او مي ماند، تمام فروشندگان و حتي مسافران هاچيکو را مي شناختند و با تعجب به اين رابطه دوستانه نگاه ميکردند. در سال 1925 دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکت? قلبي از دنيا ميرود، آن روز هاچيکو که 18 ماه داشت تا شب روبروي در ايستگاه به انتظار صاحبش مي نشيند و خانواد? پرفسور به دونبالش آمده و به خانه ميبرندش اما روز بعد نيز مثل گذشته هاچيکو به ايستگاه رفته و به منتظر بازگشت صاحبش مي ماند و هربار که خانواد? پرفسور جلوي رفتنش را مي گرفتند هاچيکو فرار ميکرد و به هر طريقي بود خود را راس ساعت 4 به ايستگاه ميرساند.  

اين رفتار هاچيکو خبرنگاران و افراد زيادي را به ايستگاه شيبوئي مي کشاند، و در روزنامه ها اخبار زيادي دربار? او نوشته مي شد و همه ميخواستند از نزديک با اين سگ باوفا آشنا شوند. هاچيکو خانواد? پرفسور را ترک کرد و شبها در زير قطار فرسوده اي ميخوابيد، فروشندگان و مسافران برايش غذا مي آوردند و او 9 سال هر بعد از ظهر روبروي در ايستگاه منتظر بازگشت صاحب عزيزش ميماند و در هيچ شرايطي از اين انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ 1934 در سن 11سال 4 ماهگي منتظر صاحب مورد علاقه اش باقي ماند.

وفاداري هاچيکو در سراسر ژاپن پيچيد و در سال 1935 تنديس يادبودي روبروي در ايستگاه قطار شيبوئي از او ساخته شد. تا امروز تنديس برنزي هاچيکو همچنان در ايستگاه شيبوئي منتظر بازگشت پرفسور است.  

در زمان جنگ جهاني دوم تنديس تخريب شد و در سال 1947 دوباره تنديس جديدي از هاچيکو در وعدگاه هميشگيش بنا شد، اگرچه اين بنا حالت ايستاده داشت و به زيبايي تنديس اول نبود اما يادبودي بود از وفاداري و عشق زيباي هاچيکو براي مردم ژاپن؛ در سال 1964 تنديس ديگري از هاچيکو همراه با خانواده اي که هرگز، انتظار و عشق اجاز? داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروي زادگاه هاش بنا شد.  آقاي جيتارو ناکاگاوا رئيس جمهور ژاپن انجمن براي حفظ و پرورش نژاد آکيتا به وجود آورد وتنديسي به يادبود هاچيکو بنا نهاد.  و اين داستان حقيقي و باورنکردني از وفاداري بي حد سگي است که ثابت کرد عشق هرگز نميميرد و هيچگاه فراموش نخواهد شد.







بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 13:10 ] [ امیرحسین کریمی ]

يادداشتي از نلسون ماندلا :من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.


من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.
من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب محبوبمان ويا خودمان را به درد آورد.
 من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى را که صميمانه دوستشان داريم با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.  من باور دارم .... که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدمي بشوم که  مى‌خواهم.من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.
من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.
من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.
من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.
من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.
من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.
من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.
من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.
من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.
من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»  









بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 13:9 ] [ امیرحسین کریمی ]

زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي
که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد
***
شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت، پس هميشه شاد باش
***
امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار
شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد
***
کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن، شايد اميد تنها دارائي او باشد
***
اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد
صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد
***
هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم
به مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم
***
بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا
***
باد مي وزد
ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي، هم آسياب بادي
تصميم با تو است
***
دوست داشتن بهترين شکل مالکيت
و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است
***
خوب گوش کردن را ياد بگيريم
گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند
***
وقتي از شادي به هوا ميپري، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه
***
مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره


بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 13:8 ] [ امیرحسین کریمی ]


 
ميمون هايي که «ترسيدن» را ياد گرفتند: ميمون هايي که از مار نمي ترسيدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همين حين صداهاي بلند و وحشتناکي هم از بلندگو ها پخش کردند. با اين کار ميمون هايي که از مار ها نمي ترسيدند «ياد گرفتند» که از مار بترسند. نتيجه عجيب تر اين آزمايشاين بود که حتي ميمون هاي ديگري که هم که از مار ها نمي ترسيدند با ديدن ترس ساير ميمون ها آنها هم از مار ها ترسيدند.

 
نتيجه: ما از بعضي از چيزها مي ترسيم چون آنها را با چيز هاي ديگري در ذهن مان به يکديگر مرتبط مي کنيم. مثلآ يک کودک بعد از شنيدن صداي ترسناک محکم بسته شدن درب در تاريکي از تاريکي خواهد ترسيد.

--------------------------------------------------------------------------------
قورباغه هايي که زنده زنده آب پز شدند: چند قورباغه را در ظرفي پر از آب جوش انداختند، آنها خيلي سريع از آب جوش به بيرون پريدند و خودشان را نجات دادند. وقتي همين قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملي به همان سرعت نشان دهند.
 
نتيجه: ما مي توانيم تغييرات ناگهاني را بفهميم و متقابلآ عکس العمل نشان دهيم اما وقتي اين تغييرات در دراز مدت انجام مي شوند وقتي متوجه مي شويم که ديگر خيلي دير است. يادمان باشد، نه عادت هاي بد يک شبه وجود کسي را فرا مي گيرد و نه کسي يک شبه فرد ديگري مي شود، همه چيز پله پله انجام مي شود. مهم اين است که گرم شدن آب را احساس کنيد.

--------------------------------------------------------------------------------
موش هاي شناگري که غرق شدند: اين بار تعدادي موش هاي صحرايي که بعضي آنها مي توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اينکه آنها را در آب بياندازند با کلک اين باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گير افتاده اند. خيلي از موش ها تنها پس از چند دقيقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمي توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر مي کردند گير کرده اند نااميد شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.
 
نتيجه: وقتي همه چيز به آن طور که مي خواهيم پيش مي رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش مي کنيم. اما بعد از اينکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پيدا مي شود نااميد شده و دست از تلاش کردن بر مي داريم، با وجود اينکه توان انجام آن را داريم.

--------------------------------------------------------------------------------
سگ هايي که ياد گرفتند تلاش نکنند: تعدادي سگ در اتاقي قرار گرفتند که زمين آن مي توانست شوک الکتريکي خفيفي به سگ ها وارد کند. دکمه اي روي ديوار اتاق بود که با فشرده شدن جريان را قطع مي کرد. وقتي شوک وارد شد سگ ها بالا و پايين پريدند تا بالاخره يکي از سگ ها دکمه را زد و جريان قطع شد. سگ ها ياد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشايند قطع مي شود.
روي نصف گروه اول سگ ها همين آزمايش دوباره تکرار شد اما اين بار دراتاق ديگري که دکمه اي الکي داشت و با زدن آن هيچ اتفاقي نمي افتاد و جريان همچنان ادامه داشت. بعد از اين مراحل سگ هايي که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کليد سالم) بازگردانده شدند و آزمايش تکرار شد. اين بار هيچ کدام شان حتي سعي نکردند که دکمه را فشاردهند.
 
نتيجه: هيچ کس با ناميدي به دنيا نمي آيد، بلکه ما بعد از اينکه چند بار شکست مي خوريم «شکست خوردن» را ياد مي گيريم و حتي به خودمان زحمت تلاش کردن نمي دهيم. اگر به مشکلي برخورده ايد، مهم نيست دفعه چندم است که زمين خورده ايد، باز هم بلند شويد و براي حل آن تلاش کنيد. ممکن است کليد سالم باشد، فقط فشارش دهيد!
 





بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 15:33 ] [ امیرحسین کریمی ]

شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد :
مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين راه را به من نشان دهي؟
بهلول جواب داد:
نزديكترين و آسانترين راه :
نرفتن بالاي كوه است .




نتيجه:در هر راهي که قدم در ان گذاشتي  سختي ها و ناملايماتي را بايد تحمل کنيد . هر ناملايماتي را بايد بچشيد .  تا به آساني و راحتي برسي

بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 15:33 ] [ امیرحسین کریمی ]


 
سرمايه داري در نزديکي مسجد قلعه فتح الله کابل رستوراني ساخت که در آن موسيقي و رقص بود و براي مشتريان مشروب هم سرو مي شد.
ملاي مسجد هر روز در پايان موعظه دعا مي کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني بر اين رستوران نازل!.
يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و رستوران به خاکستر تبديل گرديد.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود.
اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد ديري نپاييد
صاحب رستوران به محکمه شکايت برد و از ملاي مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنين ادعايي را نپذيرفتند !
قاضي دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلويي صاف کرد و گفت : نمي دانم چه بگويم ؟! سخن هر دو را شنيدم :
يک سو ملا و مومناني هستند که به تاثير دعا و ثنا ايمان ندارند !
وسوي ديگر مرد شراب فروشي که به تاثير دعا ايمان دارد …!


"پائولو کوئيلو"





 
 
 


بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 15:32 ] [ امیرحسین کریمی ]

aمادري گوش فرزندش را گرفته کشان کشان با خود مي برد . مردي را ديد که از روبرو مي آمد به آن مرد گفت کودکم را دعوا کنيد او حرف مرا گوش نمي دهد پسرک مات و مبهوت به سيماي مردانه و استوار مرد مي نگريست اشکهايش زير چشمانش حلقه زده بود لباسي کهنه بر تن داشت و کفش در پايش نبود ، انگشتان پاهايش در زير لايه ايي از خاک پنهان بود . مرد نشست و دست پسر را گرفت به چشمان کودک خيره شد و سرش را کنار گوش کودک آورد و چيزي گفت . کودک هم چيزي آهسته به او گفت و مرد خنديد و با سر چيزي اشاره کرد تبسمي دلنشين بر لب کودک نشست ، مادر به مرد گفت شما به جاي دعوا کردن او ، مي خندانيدش ، نمي دانيد چه آتشپاره ايي است . زندگيم را سياه کرده از صبح تا شب دنبالش هستم و از روي ديوار، پشت بام همسايه و بازار پيدايش مي کنم . مرد به چشمان کودک نگاه مي کرد و کودک لبانش به خنده باز شده بود . کم کم مادر داشت از عصبانيتش فوران مي کرد که ديد اشک برگونه مردانه مرد مي لغزد مات و مبهوت شد مرد دستش را بالا آورد ناگاه چند افسر نظامي جلو آمدند به آنها گفت نيازهايشان را برطرف سازيد . و بدون آن که سرش را برگرداند ، رفت ....
  زن از کودکش پرسيد آن مرد در گوشت چه گفت ؟
  کودک پاسخ داد : از من پرسيد چه کساني را دوست مي داري ؟ و من هم گفتم پدر و مادرم ...
  آن زن همسري بيمار و دختر کوچکي نيز داشت .
  زندگي آنان با همان يک لبخند و اشک مردي که در راه ديده بود دگرگون شد . و درهاي روزي به رويشان گشوده گشت . ارد بزرگ انديشمند کشورمان مي گويد : خوي مهربان ، ريشه در طبيعت گل ها دارد .
  يک هفته بعد از آن ، زن در کنار بازار کرمانشاه در حال خريد نان بود که ديد سران ارتش از شهر خارج مي شوند سواران رشيد ايران زمين ، سوار بر اسبهاي رزم و آن مرد که پيش آهنگ همه بود  
 ياد و نام نادر شاه افشار جاودانه باد ! که مهر پدر را بر سر هيچ گاه حس نکرد و مادر خويش را در زمان اسارت بدست قبايل وحشي از دست داد


بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 15:32 ] [ امیرحسین کریمی ]

اگر صاحب قدرت پيشگويي باشم و آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامي دانشها، اگر ايمانم چنان کامل باشد، تا آنجا که کوه ها را جابه جا کنم و عشق نداشته باشم، هيچم، و اگر تمامي اموالم را ميان فقرا تقسيم کنم و اگر بدن خود را به آتش بسپارم اما عشق نداشته باشم، هيچ حاصلي بدستم نيست. اگر عشق را از منشور شعورمان بگذرانيم و به عناصر تشکيل دهنده اش تجزيه کنيم خواهيم ديد که عشق از ? عنصر اصلي تشکيل شده است: بردباري :عشق بردبار است. مهرباني: مهربان است. سخاوت: عشق، در آتش حسد نمي سوزد. فروتني: غرور ندارد. ظرافت: عشق، اطوار ناپسنديده ندارد. تسليم: نفع خود را خواهان نيست. تسامح: خشم نمي گيرد. معصوميت: سوءظن ندارد. صداقت: از ناراستي شاد نمي شود، اما با راستي به شعف مي آيد. پائولو کوئيلو


بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 15:31 ] [ امیرحسین کریمی ]

روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند: ” فاصله بين دچار يک مشکل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشکل چقدراست؟” استاد اندکي تامل کرد و گفت: “فاصله مشکل يک فرد و راه نجات او از آن مشکل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!” آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:” من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است که بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشکل راه حلي پيدا کرد. با يک جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشکلي حل نمي شود. “ دومي کمي فکر کرد و گفت:” اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است که بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت.” آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت: ” وقتي يک انسان دچار مشکل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است که فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي کائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توکل براي هيچ مشکلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشکلي که يک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است که برآن ايستاده است!”


بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 15:30 ] [ امیرحسین کریمی ]

aمسابقه قورباغه ها
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند.
 هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود.
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...
 و مسابقه شروع شد....

راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند.

شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:

" اوه,عجب کار مشکلي!!"

"اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.."
يا:
"هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه!"
 قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...

بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...
جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"

و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف...
ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
اين يکي نمي خواست منصرف بشه!

بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد!

بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟

و مشخص شد که ... برنده ي مسابقه کر بوده!!!


بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:58 ] [ امیرحسین کریمی ]
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
درباره وبلاگ

به وبلاگ بلک استوریز خوش آمدید...امیدوارم لحظاتی خوش را در اینجا سپری کنید...نظر یادتون نره
امکانات وب

ورود اعضا:

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 43
بازدید دیروز : 26
بازدید هفته : 79
بازدید ماه : 79
بازدید کل : 2623
تعداد مطالب : 158
تعداد نظرات : 1
تعداد آنلاین : 1

SEO .5 onLoad and onUnload Example