داستانک بهترین و زیبا ترین داستانک ها
| ||
|
برچسبها: يادداشتي از نلسون ماندلا :من باور دارم ... برچسبها: زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي برچسبها:
برچسبها: شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد : برچسبها:
برچسبها: aمادري گوش فرزندش را گرفته کشان کشان با خود مي برد . مردي را ديد که از روبرو مي آمد به آن مرد گفت کودکم را دعوا کنيد او حرف مرا گوش نمي دهد پسرک مات و مبهوت به سيماي مردانه و استوار مرد مي نگريست اشکهايش زير چشمانش حلقه زده بود لباسي کهنه بر تن داشت و کفش در پايش نبود ، انگشتان پاهايش در زير لايه ايي از خاک پنهان بود . مرد نشست و دست پسر را گرفت به چشمان کودک خيره شد و سرش را کنار گوش کودک آورد و چيزي گفت . کودک هم چيزي آهسته به او گفت و مرد خنديد و با سر چيزي اشاره کرد تبسمي دلنشين بر لب کودک نشست ، مادر به مرد گفت شما به جاي دعوا کردن او ، مي خندانيدش ، نمي دانيد چه آتشپاره ايي است . زندگيم را سياه کرده از صبح تا شب دنبالش هستم و از روي ديوار، پشت بام همسايه و بازار پيدايش مي کنم . مرد به چشمان کودک نگاه مي کرد و کودک لبانش به خنده باز شده بود . کم کم مادر داشت از عصبانيتش فوران مي کرد که ديد اشک برگونه مردانه مرد مي لغزد مات و مبهوت شد مرد دستش را بالا آورد ناگاه چند افسر نظامي جلو آمدند به آنها گفت نيازهايشان را برطرف سازيد . و بدون آن که سرش را برگرداند ، رفت .... برچسبها: اگر صاحب قدرت پيشگويي باشم و آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامي دانشها، اگر ايمانم چنان کامل باشد، تا آنجا که کوه ها را جابه جا کنم و عشق نداشته باشم، هيچم، و اگر تمامي اموالم را ميان فقرا تقسيم کنم و اگر بدن خود را به آتش بسپارم اما عشق نداشته باشم، هيچ حاصلي بدستم نيست. اگر عشق را از منشور شعورمان بگذرانيم و به عناصر تشکيل دهنده اش تجزيه کنيم خواهيم ديد که عشق از ? عنصر اصلي تشکيل شده است: بردباري :عشق بردبار است. مهرباني: مهربان است. سخاوت: عشق، در آتش حسد نمي سوزد. فروتني: غرور ندارد. ظرافت: عشق، اطوار ناپسنديده ندارد. تسليم: نفع خود را خواهان نيست. تسامح: خشم نمي گيرد. معصوميت: سوءظن ندارد. صداقت: از ناراستي شاد نمي شود، اما با راستي به شعف مي آيد. پائولو کوئيلو برچسبها: روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند: ” فاصله بين دچار يک مشکل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشکل چقدراست؟” استاد اندکي تامل کرد و گفت: “فاصله مشکل يک فرد و راه نجات او از آن مشکل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!” آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:” من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است که بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشکل راه حلي پيدا کرد. با يک جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشکلي حل نمي شود. “ دومي کمي فکر کرد و گفت:” اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است که بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت.” آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت: ” وقتي يک انسان دچار مشکل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است که فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي کائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توکل براي هيچ مشکلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشکلي که يک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است که برآن ايستاده است!” برچسبها: aمسابقه قورباغه ها برچسبها: |
|
[ طراحي : داستانک ها ] [ design thems by::: DASTANAK.TK ] |