بازی های اندروید

داستانک

داستانک
بهترین و زیبا ترین داستانک ها
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان بلک استوریز و آدرس blackstorys.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند: ” فاصله بين دچار يک مشکل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشکل چقدراست؟” استاد اندکي تامل کرد و گفت: “فاصله مشکل يک فرد و راه نجات او از آن مشکل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!” آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:” من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است که بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشکل راه حلي پيدا کرد. با يک جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشکلي حل نمي شود. “ دومي کمي فکر کرد و گفت:” اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است که بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت.” آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت: ” وقتي يک انسان دچار مشکل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است که فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي کائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توکل براي هيچ مشکلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشکلي که يک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است که برآن ايستاده است!”


بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:58 ] [ امیرحسین کریمی ]


روزي مردي داخل چاله اي افتاد و بسيار دردش آمد ...!ا


  دوشنبه ?? خرداد ????


    
















 
 
روزي  مردي داخل چاله اي افتاد و بسيار دردش آمد ...!ا
 يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي
 
 
 
يک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد!
   يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!
يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت!
يک پرستار کنار چاله ايستاد و با او گريه کرد!
   يک  روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!
يک تقويت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!
يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني!!!
 
سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
آنکه مي تواند، انجام مي دهد و آنکه نمي تواند، انتقاد مي کند.
  جرج برناردشاو
 



بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:57 ] [ امیرحسین کریمی ]

 

 

مردي که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به ياد آورد قرار مهمّي دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردي که روي زمين بود پرسيد

 

 

 

 

 

:

"ببخشيد آقا ؛ من قرار مهمّي دارم ، ممکنه به من بگوييد کجا هستم تا ببينم به موقع به قرارم مي رسم يا نه؟"


مرد روي زمين:

"بله، شما در ارتفاع حدوداً ? متري در طول جغرافيايي " ?8'??ْ?? و عرض جغرافيايي "??'??ْ ?? هستيد."


مرد بالن سوار : شما بايد مهندس باشيد!


مرد روي زمين : بله، از کجا فهميديد؟


مرد بالن سوار :

"چون اطلاعاتي که شما به من داديد اگر چه کاملا ً دقيق بود به درد من نمي خورد و من هنوز نمي دانم کجا هستم و به موقع به قرارم مي رسم يا نه؟"



مرد روي زمين : شما بايد مدير باشيد.


مرد بالن سوار : بله، از کجا فهميديد؟


مرد روي زمين :

چون شما نمي دانيد کجا هستيد و به کجا مي خواهيد برويد. قولي داده ايد و نمي دانيد چگونه به آن عمل کنيد و انتظار داريد مسئوليت آن را ديگران بپذيرند. اطلاعات دقيق هم به دردتان نميخورد!


بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:56 ] [ امیرحسین کریمی ]



مدير به منشي ميگه براي يه هفته بايد بريم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشي زنگ ميزنه به شوهرش ميگه: من بايد با رئيسم برم سفر کاري, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ ميزنه به دوست دخترش, ميگه: زنم يه هفته ميره ماموريت کارهات رو روبراه
معشوقه هم که تدريس خصوصي ميکرده به شاگرد کوچولوش زنگ ميزنه ميگه: من تمام هفته مشغولم نميتونم بيام
پسره زنگ ميزه به پدر بزرگش ميگه: معلمم يه هفته کامل نمياد, بيا هر روز بزنيم بيرون و هوايي عوض کنيم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدير شرکت هست به منشي زنگ ميزنه ميگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشي زنگ ميزنه به شوهرش و ميگه: ماموريت کنسل شد من دارم ميام خونه
شوهر زنگ ميزنه به معشوقه اش ميگه: زنم مسافرتش لغو شد نيا که متاسفانه نميتونم ببينمت
معشوقه زنگ ميزنه به شاگردش ميگه: کارم عقب افتاد و اين هفته بيکارم پس دارم ميام که بريم سر درس و مشق
پسر زنگ ميزنه به پدر بزرگش و ميگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و مياد
مدير هم دوباره گوشي رو ور ميداره و زنگ ميزنه به منشي و ميگه برنامه عوض شد حاضر شو که بريم مسافرت...


بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:55 ] [ امیرحسین کریمی ]

در يکي از افسانه هاي فرانسوي نقل شده است که روزي خدمتگزار قابل اعتماد شاه در جنگل انبوهي در نزديکي قصر مشغول قدم زدن بود، که پايش به کنده درختي مي خورد و به زمين مي افتد. هنگام بلندشدن از زمين متوجه چراغ جادوي معروف مي شود. آن را برمي دارد و غول چراغ ظاهر مي شود.
ـ « شما تمام عمر سخت کار کرده ايد و حالا مي توانيد آرزويي بکنيد که من برآورده اش کنم. فقط دقت کنيد که تنها يک آرزوي شما برآورده خواهد شد.»
خدمتگزار پاسخ مي دهد : « من تمام عمر به ديگران خدمت کرده ام و همه مرا با نام خدمتگزار مردم مي شناسند. دوست دارم از اين به بعد، مردم در خدمت من باشند و کارهايم را آنها انجام دهند.»
وقتي مرد به قصر بازمي گردد، درها به رويش گشوده مي شوند، غذايش پخته و آماده مي شود و خدمتگزاران دست به سينه در مقابلش مي ايستند. يکي برايش غذا مي آورد، ديگري ظرف ها را مي شويد و يکي ديگر هم به لباس هايش رسيدگي مي کند. کسي به او اجازه نمي دهد که دست به سياه و سفيد بزند و کارهاي روزمره اش را انجام دهد. همه براي او کار مي کنند.
اين گونه رفتار و کردار خدمتگزاران در ماه اول به خاطر تازگيِ تجربه براي مرد خوشايند و سرگرم کننده مي نمايد. ماه دوم آزاردهنده مي شود و ماه سوم غيرقابل تحمل مي گردد. به همين خاطر، مرد به جنگل برمي گردد، چراغ جادويي را پيدا مي کند، به آن دست مي کشد و غول گُنده دوباره در مقابلش ظاهر مي شود. مرد به او مي گويد : « من به اين نتيجه رسيده ام که خدمتگزاري مردم به انسان لطف چندان زيادي ندارد. دلم مي خواهد به وضعيت اوليّه زندگي خود بازگردم و بار ديگر در خدمت مردم باشم و همه مرا به نام « خدمتگزار مردم » بشناسند.
ـ : « متأسفم، کاري از دست من ساخته نيست. من مجاز بودم تنها يک آرزوي شما را برآورده کنم.»
ـ : « اما تو متوجه حرف من نيستي. من مي خواهم به مردم خدمت کنم. من دوست دارم در خدمت مردم باشم تا مردم در خدمت من. خدمت به مردم بسيار ارزشمندتر از خدمت مردم به من است.»
غول سرش را به علامت منفي تکان مي دهد. مرد به التماس درآمده مي گويد :
« خواهش مي کنم به من کمک کن! من جهنم را به عدم خدمت به ديگران ترجيح مي دهم.»
غول حزن آلود مي گويد : «آه … دوست عزيز، پس فکر مي کنيد تو اين ?? روز کجا بودي؟»







بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:55 ] [ امیرحسین کریمی ]

به نام
                   يگانه
                          حامي
                                 پرستوهاي   
                                          بي آشيانه...
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن،
                                       
                                            پسري را از خواب بيدار كرد.
        
                                                                                                 پشت خط مادرش بود...
      پسر با دلخوري گفت:
 
                  چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:
25 سال قبل در همين موقع شب
             تو مرا از خواب بيدار كردي؟  
                       فقط خواستم بگويم...
                                تولدت مبارك...
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود
تا صبح خوابش نبرد...
صبح سراغ مادرش رفت.
وقتي داخل خانه شد
مادرش را پشت ميز تلفن
 با شمع نيمه سوخته يافت...
ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...






بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:54 ] [ امیرحسین کریمی ]

در بندري در يکي از سواحل غربي اروپا مردي که لباس فقيرانه اي به تن دارد در قايق ماهيگيري خود دراز کشيده است و چرت مي زند.توريست شيک پوشي فيلم رنگي يي را در دوربين خود قرار مي دهد تا از منظره شاعرانه اطراف عکس بگيرد.... تق! بار ديگر تق! و از آنجايي که تا سه نشود بازي نشود براي سومين بار تق! صداي تق تق کردن دوربين ، ماهيگير را از خواب بيدار مي کند. توريست مي خواهد سرصحبت را با ماهيگير باز کند.

-          امروز حتما صيد خوبي خواهيد داشت.
ماهيگير سرش را به علامت نفي تکان مي دهد.

-          اما به من گفته اند که امروز هوا مناسب است
ماهيگير سرش را به علامت تاييد تکان مي دهد.

-          يعني امروز براي صيد به دريا نخواهيد رفت؟
حوصله ماهيگير سرمي رود زبان اشاره را کنار مي گذارد و مي گويد نه نمي روم براي اينکه امروز صبح رفته ام و صيد خوب بود آنقدر خوب که ديگر احتياجي نيست که دوباره بروم. موقع برگشتن مقدار زيادي ماهي و خرچنگ صيد کردم.

-          توريست مي گويد: نمي خواهم در کار شما دخالت کنم اما فکر مي کنم که اگر براي دفعه دوم و سوم و شايد هم چهارم به صيد برويد مي توانيد سه چهار يا پنج برابر و حتي ده برابر ماهي صيد کنيد فکرش را بکنيد. توريست ادامه مي دهد و اگر اين کار را نه تنها امروز بلکه فردا پس فردا و هر روزي که هوا مناسب است دو سه احتمالا چهار بار انجام دهيد مي دانيد چه مي شود؟
ماهيگير سرش را به علامت نفي تکان مي دهد.

-          توريست ادامه مي دهد مي توانيد تا يک سال ديگر يک قايق موتوري بخريد سال بعد از آن يک قايق ديگر تا سه چهار سال ديگر حتي يک لنج ، که با دو قايق و يک لنج مي توانيد بيشتر صيد کنيد روزي مي رسد که دو لنج خواهيد داشت و بعد..... سردخانه کوچکي درست خواهيد کرد شايد هم يک موسسه دوددادن ماهي و يا بعدها يک کارخانه کنسرو ماهي مي توانيد با هليکوپتر شخصي به اطراف پرواز کنيد و محل اجتماع ماهي ها را مشخص کنيد و آن را با بي سيم به لنجتان اطلاع دهيد .
ماهيگير مي پرسد خوب بعد چه؟

-          توريست با شادي ملايمي پاسخ مي دهد: بعد مي توانيد آرام در اين بندر بنشينيد و در آفتاب چرت بزنيد و به دريا خيره شويد!!
ماهيگير جواب داد: اما اين کار را که حالا هم دارم انجام مي دهم کنار دريا نشسته ام و چرت مي زنم فقط عکس گرفتن شما مزاحم است.


بعضي ها براي پول کار مي کنند بعضي ها پول برايشان کار مي کند . چرا بعضي ها عادت دارن  لقمه اي که دارند بچرخونند بعد بخورند

بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:54 ] [ امیرحسین کریمی ]

ژنرال و ستوان جوان زيردستش سوار قطار شدند. تنها صندلي هاي خالي در کوپه، روبروي خانمي جوان و زيبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروي آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلي شد. حدود ده ثانيه تاريکي محض بود. در آن لحظات سکوت، کساني که در کوپه بودند 2 چيز شنيدند: صداي بوسه و سيلي. هريک از افرادي که در کوپه بودند از اتفاقي که افتاده بود تعبير خودش را داشت

خانم جوان در دل گفت: از اينکه ستوان مرا بوسيد خوشحال شدم اما از اينکه مادربزرگم او را کتک زد خيلي خجالت کشيدم

مادربزرگ به خود گفت: از اينکه آن جوانک نوه ام را بوسيد کفرم درامد اما افتخار ميکنم که نوه ام جرات تلافي کردن داشت

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زيادي نشان داد که آن دختر را بوسيد اما چرا اشتباهي من سيلي خوردم

ستوان تنها کسي بود که ميدانست واقعا چه اتفاقي افتاده است. در آن لحظات تاريکي او فرصت را غنيمت شمرده که دختر زيبا را ببوسد و به زنرال سيلي بزند

 

 

نتيجه: زندگي کوپه قطاري است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را مي بينم و مي شنويم بر اساس پيش فرضها و حدسيات و معتقدات خود ارزيابي و معني مي کنيم. غافل از اينکه ممکن است برداشت ما از واقعيت منطبق بر آن نباشد.


ما ميگوييم حقيقت را دوست داريم اما اغلب

چيزهايي را که دوست داريم، حقيقت

مي ناميم

 

بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:53 ] [ امیرحسین کریمی ]

در کنار يکي از سواحل درياي سياه باران مي بارد و شهر کوچک همانند صحرا خالي به نظر مي رسد . اين زمان هنگامي است که همه شهر در يک بدهکاري به سر ميبر ند و هر کدام بر مبناي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.
ناگهان يک مرد ثروتمند وارد شهر مي شود . او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود و اسکناس 100 يورويي را روي پيشخوان هتل مي گذارد و براي بازديد از اتاق هاي هتل و انتخاب انها به طبقه بالا مي رود .
صاحب هتل اسکناس 100 يورويي را برمي دارد و در اين فاصله مي رود و بهدهي خودش را به  قصاب مي پردازد . قصاب اسکناس100 يورويي را برمي دارد و با عجله به مزرع پروش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.
مزرعه دار  اسکناس 100 يوريي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تاميين کننده خوراک دارم و سوخت مي دهد.
تاميين کننده خوراک داکم و سوخت براي پرداخت بدهي خود اسکنانس 100 يورويي رابا شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود . داروغه اسکنانس را به شتاب به هتل مي اورد. زيرا او يک شب ب هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا" پولش را  بپردازد.
حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان  گذاشتهاست.
در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديداتاق هاي هتل برمي گردد. از يورويي خود را بر مي دارد و مي گوييند از اتاق ها خوشش نيامده و شهر را ترک مي کنند


در اين ماجرا هيچ کس صاحب پول نشده است ولي به هر حال هيچ کدام از شهروندان در اين هنگام بدهي به هم ندارند همه بدهي هايشان را پرداختند و بسيار خوشبينانه به آينده نگاه مي کنند.
 

بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 14:52 ] [ امیرحسین کریمی ]

مردي از اينکه زنش به گربه خانه بيشتر از او توجه ميکرد ناراحت بود، يک روز گربه را برد و چندتا خيابان آنطرف تر ول کرد

ولي تا رسيد به خانه، ديد گربه زود تر از اون برگشته خونه، اين کار چندين دفعه تکرار شد و مرد حسابي کلافه شده بود. بالاخره يک روز گربه را با ماشين گرداند، از چندين پل و رودخانه پارک و غيره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه اي پرت و دورافتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت آخرشب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر خونه هست؟
زنش گفت: آره
مرد گفت: گوشي رو بده بهش، من گم شدم
 




بازی های اندروید


برچسب‌ها: <-TagName->
[ دو شنبه 25 ارديبهشت 1391برچسب:, ] [ 23:2 ] [ امیرحسین کریمی ]
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 ... 16 صفحه بعد
درباره وبلاگ

به وبلاگ بلک استوریز خوش آمدید...امیدوارم لحظاتی خوش را در اینجا سپری کنید...نظر یادتون نره
امکانات وب

ورود اعضا:

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 42
بازدید دیروز : 26
بازدید هفته : 78
بازدید ماه : 78
بازدید کل : 2622
تعداد مطالب : 158
تعداد نظرات : 1
تعداد آنلاین : 1

SEO .5 onLoad and onUnload Example