داستانک بهترین و زیبا ترین داستانک ها
| ||
|
روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند: ” فاصله بين دچار يک مشکل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشکل چقدراست؟” استاد اندکي تامل کرد و گفت: “فاصله مشکل يک فرد و راه نجات او از آن مشکل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!” آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:” من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است که بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشکل راه حلي پيدا کرد. با يک جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشکلي حل نمي شود. “ دومي کمي فکر کرد و گفت:” اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است که بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت.” آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت: ” وقتي يک انسان دچار مشکل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است که فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي کائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توکل براي هيچ مشکلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشکلي که يک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است که برآن ايستاده است!” برچسبها:
برچسبها: برچسبها:
برچسبها: در يکي از افسانه هاي فرانسوي نقل شده است که روزي خدمتگزار قابل اعتماد شاه در جنگل انبوهي در نزديکي قصر مشغول قدم زدن بود، که پايش به کنده درختي مي خورد و به زمين مي افتد. هنگام بلندشدن از زمين متوجه چراغ جادوي معروف مي شود. آن را برمي دارد و غول چراغ ظاهر مي شود. برچسبها: به نام برچسبها: در بندري در يکي از سواحل غربي اروپا مردي که لباس فقيرانه اي به تن دارد در قايق ماهيگيري خود دراز کشيده است و چرت مي زند.توريست شيک پوشي فيلم رنگي يي را در دوربين خود قرار مي دهد تا از منظره شاعرانه اطراف عکس بگيرد.... تق! بار ديگر تق! و از آنجايي که تا سه نشود بازي نشود براي سومين بار تق! صداي تق تق کردن دوربين ، ماهيگير را از خواب بيدار مي کند. توريست مي خواهد سرصحبت را با ماهيگير باز کند. برچسبها: ژنرال و ستوان جوان زيردستش سوار قطار شدند. تنها صندلي هاي خالي در کوپه، روبروي خانمي جوان و زيبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروي آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلي شد. حدود ده ثانيه تاريکي محض بود. در آن لحظات سکوت، کساني که در کوپه بودند 2 چيز شنيدند: صداي بوسه و سيلي. هريک از افرادي که در کوپه بودند از اتفاقي که افتاده بود تعبير خودش را داشت برچسبها: در کنار يکي از سواحل درياي سياه باران مي بارد و شهر کوچک همانند صحرا خالي به نظر مي رسد . اين زمان هنگامي است که همه شهر در يک بدهکاري به سر ميبر ند و هر کدام بر مبناي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند. برچسبها: مردي از اينکه زنش به گربه خانه بيشتر از او توجه ميکرد ناراحت بود، يک روز گربه را برد و چندتا خيابان آنطرف تر ول کرد برچسبها: |
|
[ طراحي : داستانک ها ] [ design thems by::: DASTANAK.TK ] |